حمیدرضا شکارسری

خوانش شعری از احسان خواجه نعمه


خوش به حال تو

«می خواستم بگویم بدون تو
ب ، ب ، ب
ب
روی ب ماندم
با تو ماندم.»۱

جهان و هرچه در آن است، چه واقعی و چه غیرواقعی ، چه عینی و چه ذهنی و حتی چه موجود و چه ناموجود، برای شاعر در حکم ابژه است. انسان به مثابه یک عامل شناسنده  یا سوژه ، ابژه را شناسایی می  کند. هر انسان شناسایی یکه و یگانه ای از ابژه دارد که با تمام انسان های دیگر متفاوت است، چرا که او از دریچه ای مشغول تماشا می شود که با تمام دریچه های دیگر متفاوت است.
 این فقط « پرویز بیگی حبیب آبادی »است که گوزن را درختی می بیند که می دود و این تنها « سلمان هراتی »است که شاخه های درخت را دست های زمین که به دعا بلند شده است . نگاه این دو با نگاه یک زیست شناس و نگاه این ها همه با یک فیلسوف متفاوت است. حال سؤال اینجاست که پس چرا خود زبان یک ابژه نباشد؟ مگر زبان خود پدیده ای در جهان هستی نیست؟ آیا نمی توان با این پدیده هم برخوردی شناختی داشت؟...
**
«احسان خواجه نعمه» زبان را چون ابژه ای مورد شناسایی قرار داده است. با زبان به مثابه یک شئ برخورد کرده است. «ب» دیگر فقط یکی از حروف الفبا نیست، بلکه می توان مانند یک شئ از جانبی دیگر تماشا شود و تعبیری تازه داشته باشد. کلمه « بدون» هم یک ابژه است و «با» نیز همین طور. چرا می توان با گوزن و درخت بازی کرد، اما نمی توان با حروف الفبا و قیدها و حتی با حروف اضافه و ربط بازی کرد؟!
راوی روی ادای لفظ « بدون تو » گیر می کند ، مردد می شود ، به لکنت می افتد و بی اختیار حرف اول یعنی « ب » را تکرار می کند. این لکنت ، اجرای زبانی آن تردید است . نتیجه این لکنت و تردید ، خلاقیت این شاعر در بازی با زبان است. او لفظ دیگری را جایگزین « بدون تو » می کند که اتفاقاً با « ب » شروع می شود، اما دقیقا برعکس آن است:«با تو».
به این ترتیب، شاعر حتی با زبان برخوردی سوژه وار می کند و با آن بازی می کند. جالب اینجاست که راوی در ابتدای شعر، عبارت «بدون تو ماندن» را بدون فعل می گذارد، اما در پایان بندی شعر، مصدر ماندن را ذکر می کند. زیرا حتی نمی خواهد در فضای مجازی یک متن شعری بدون « تو » بماند. خوش به حال « تو»!

۱ـ دلم اما مرتب است،احسان خواجه نعمه، فصل پنجم،۱۴۰۴ 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی